تبليغاتX
سایکلتوریسم
سفرنامه گلستان - 2
سلام

چند روز پیش میزبان دو دوست عزیز بودیم که برای دیدن غار اشگفت و همچنین مناطق دیدنی دیگر به یزد آمده بودند. آرش و فرهاد خزایی که امیدوارم همیشه موفق و سالم باشند.

و اما ادامه سفرنامه گلستان به قلم آرش عزیز

در میانه راه به روستای زیبای قلعه نو خرقان رسیدیم و به مزار شیخ ابوالحسن خرقانی، یکی از علما و عرفای خرقان و ایران رفتیم که واقعاً فضای معنوی عجیبی داشت. نکته جالب توجه این بود که دختران در مزار ایشان لباس سفید می پوشیدند و هرکس به مزار این عارف میرفت، موقع برگشتن، عقب عقب بر میگشت و اینطور احترام خود را به ایشان نشان میداد. وقت برگشتن هم پیرزن خوبی که نذر حلوا داشت حسابی به ما محبت کرد.


از قلعه نو خرقان که راه افتادیم. یک جاده خاکی بسیار بسیار خلوت جلویمان قرار گرفت که واقعاً زیبا بود. دو طرف، دشتی صاف بود و یک جاده خاکی که مستقیم از دل دشت میگذشت. 20 دقیقه آخر مسیر تا روستای ابر را هم در شب رکاب زدیم که جذابیت خاص خودش را داشت. شب کنار یک حسینیه چادر زدیم و بعداز صرف شامی که متشکل از که عدس و سیب زمینی بود و فرهاد زحمت آنرا کشید، چون حسابی خسته بودم، مثل سنگ یه گوشه از حال رفتم و خوابیدم....

تابعد
2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:20  توسط مسعود  | 

سفرنامه گلستان - 1
سلام
آرش و فرهاد عزیز لطف کرده اند و سفرنامه سفرشان به استانهای سمنان و گلستان و مازندران را که برای گرامیداشت یاد محسن برگزار کرده بودند؛ برایمان فرستاده اند؛ سعی میکنیم اون رو در قالب چند پست توی وبلاگ محسن بگذاریم.

***

87/6/12

به امید خدا سفرمان را شروع میکنیم. بعد از طی کردن کلی مشکلات، سفر شروع شد. از همین اول حضور خداوند را میبینیم. خیلی مسائل پشت سر هم و به سرعت، حل شد. مرخصی ام جور شد؛ دوچرخه ام درست شد؛ وسایل جور شد و ....
خدا همیشه با ماست و ما بندگان گنهکار زود فراموش میکنیم.
ساعت 17:30 روز 12 شهریور ماه، صبح راه افتادم و ساعت 1:30 دقیقه، تهران بودم. اشتباها به جای ترمینال آزادی، رفتم سمت آرژانتین و چقدر وحشتناک بود، رکاب زدن در بزرگراه همت، مخصوصا خروجی های بزرگراه که حسابی ترسیدم. اما با همه اینها رسیدم منزل مادربزرگ، یک ساعت بعد هم با فرهاد رفتیم پیش محمد و یاشار؛ که به دلیل مشکلات شخصی نتونستند همراهیمون کنند. یاشار بلیت اتوبوس شاهرود را برایمان گرفته بود که خیلی شرمنده اش شدیم.
فردا صبح زود از خواب بیدار شدیم و به سمت ترمینال آرژانتین راه افتادیم. گذر از بزرگراههای پر رفت و آمد و تو در تو خیلی آسان نبود. با هر مشقتی بود به ترمینال رسیدیم و اتوبوسمان را پیدا کردیم، کلی با شاگرد راننده و خود راننده عزیز در مورد حمل دوچرخه ها تا شاهرود چانه زدیم و قیمت 20000 تومان اونها رو به 15000 تومان رسوندیم.
به شاهرود که رسیدیم دنبال راه بسطام گشتیم...
ناهار را جلوی بخشداری بسطام خوردیم و ساعت 4 بعدازظهر به سمت روستای ابر به راه افتادیم...

تا بعد
2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:16  توسط مسعود  | 

 
Bravenet.com