
آفتاب، آرام آرام در انحنای ماسه زارهای افق فرو می رفت. هوای کویر، رو به
سردی می کذاشت. ستارگان یک به یک ظاهر می شدند. همگی خسته و کوفته از کیلومترها
پیاده روی، گوشه ای دراز کشیده بودند. یکی غذا را حاضر می کرد که هر چه زودتر
بخوابیم؛ یکی برای خودش می نوشت؛ یکی آواز می خواند .... و شب فرارسید. آسمان،
دیگر نقطه سیاهی نداشت. گستره کویر، از کورسوی ستارگان بی نهایت، سپید شده بود. به
آسمان نگاه می کردیم . یکی پرسید: این دب اکبر و ستاره قطبی که می گویند کجاست؟
دیگری گفت : پس چرا امشب ماه در آسمان نیست؟ یکی هم می پرسید : چرا ستارگان سوسو
می زنند؟ ... و او آرام گفت : راستی، ستاره ها هم می میرند ؟
آری؛ ستاره ها هم می میرند و چقدر مرگشان کمیاب است. قلم زدن در توصیف
دوست و برادری که سالیان سال با هم بودیم و بواسطه خاطراتش هر از چند گاه دست از
هر فکر دیگری می کشی، چقدر دشوار است ! ... شریعتی چه زیبا گفت که "لطافت
زیبای گل در زیر انگشتان تشریح، می پژمرد".
چیزی که بیش از نبودش آزارم می دهد، شرح و تفصیل و داستان پردازی مرگ اوست.
هزارها "اما" و "اگر" و "ای کاش" می گویند. می
گویند بی احتیاطی کرد! چه مسیری را انتخاب کرد! او که کم تجربه نبود! ... و به
راستی که چقدر کلمات در برابر عظمت روح این انسان، کوچک جلوه می کند. کافی بود یک
بار هم نورد و هم سفرش باشی تا هیچ گاه اجازه به زبان آوردن این کلمات را به خود
ندهی؛ چقدر آسان قضاوت می کنیم، چیزی که در حیاتش، بیش از هر چیز دیگری از آن رنج
می برد. او در این سفر، برای همیشه رفت و هیچ از خود باقی نگذاشت تا مگر جوابی در
برابر اینهمه پرسش بی پاسخ باشد و چه عبارتی بهتر از نوشته اش در گوشه ای از
دفترچه خاطراتش می تواند پاسخی برای گوش
های منتظر باشد ... به 16/11/1381 برمی گردم؛ زمانی که نوشت : "من این جمله
زیبا را که می گویند خدا را در هر چیزی می توان دید، روز جمعه ای برایم مسلم شد و
جایی از کوه رفتم که دیگر نمی شد ... و بایستی در برابر عظمت خداوند متعال تسلیم
شد و شدم".
سالها تحصیل کرده بود و پای صحبت یک دهاتی که می نشست، انگار شاگردی اش را می
کرد. چه کوتاه زیست و برای من هیچ جای شگفتی نیست. در همین زمان کوتاه حیاتش به
حقیقتی دست یافت که انگار برای ادراک آن به سالهای سال عمر نیاز داریم و چه بسا به
آن دست نخواهیم یافت؛ حقیقتی که در قالب کلمات نمی گنجد؛ حقیقتی که بواسطه آن از
لحظه لحظه عمرش لذت برد.
هر گاه زبان به اعتراض از مشکلی می گشودی تا منتهای صحبتت صبر میکرد. آنگاه
خاطره ای از تجربه همان مشکل و به مراتب سخت تر از آن را در گذشته اش برایت تعریف
می کرد، از شکایت بی موردت شرمنده می شدی. روزی که خسته از درس و مدرسه و معلم های
تکراری با محسن به کوه و دشت زدیم را هنوز یادم است، ظهر بود می گفت : اگر مدرسه
بودی، سر کلاس دو معلم حاضر شده بودی و تا اینجای سفرمان، پای صحبت سی استاد طبیعت
نشسته ای. از هیچ کس کینه ای به دل نداشت و از بسیاری، زخم زبان شنید. در مقابل
درگاه معابد هزاران ساله خربس1 پاهایش را از صخره ای آویزان کرده بود. شب
بود دریا از دور به چشم می آمد و هیچ
صدایی شنیده نمی شد. می گفت : "چه معنی دارد کسی راجع به دیگری قضاوت کند،
بگذارید هر کسی آنگونه که خواست زندگی کند". چقدر خسته بود.

یک شبه بار و خورجین اش را می بست و ده ها روز اغلب به تنهایی کوه و دشت را
رکاب می زد و همیشه دستش از خاطرات و تجارب کوچک و بزرگ، پر بود. زمانی که برمی
گشت، می گفت و می گفت؛ از بازی با کودکان عشایر خراسان، از چای خوردن با دورافتاده
ترین ساکنان کویر، از شب نشینی با مرزنشینان تایباد و ...
***
پیرمرد، ما را به پشت بام کاهگلی خانه اش برد؛ صدای بع بع گوسفندان و شادی بچه
ها سراسر ده را پر کرده بود. از آن بالا می شد جوانانی را دید که خسته و کوفته از
اطراف، به ده باز می گشتند. آن آفتاب جهنمی کویر، دیگر رمقی نداشت، پیرمرد دست را
سایه چشمانش کرده بود و با دست دیگرش دوردست ها را نشانه می رفت و راه فردا را به
ما نشان می داد و مگر تماشای دستان پینه بسته و چهره رنجدیده ولی خندان پیرمرد
حواسی برای شنیدن حرفهایش باقی گذاشته بود !
گفت : "بروید؛ ولی با کوچکترین بی احتیاطی شهید می شوید ..."
او هم گفت : "عشق جوانی است دیگر !"
و پیرمرد لبخندی زد و هیچ نگفت. بعدها خودش می گفت : دیدی! دیدی چطور عشق
جوانی را درک کرد و هیچ نگفت؟! حالا به یک
شهرنشین همین ها را بگو ... و خندید و هیچ نگفت ... .
سالهای سال با هم بودیم و تنها حسرت یک لحظه از آن را می خورم ! آن آخرین لحظه
ای که کوله اش را بست ، گفت : "بیا تو هم برویم، مهتاب است" و من نرفتم.
حسرت آخرین خداحافظی ، حسرت یک نگاه بیشتر به چهره اش، چهره اغلب آفتاب سوخته و
خسته ای که اگر نمی شناختی اش در پشت آن سادگی، هیچ حکایت از استواری اراده و
روح بلندش نمی کرد. او رفت. در آخرین روز بهار، در غروب بلندترین روزها، روزی که
به تعبیر اساطیر - و چقدر عاشق اساطیر بود - ، روز چیرگی خیر بر قوای شر بود.
چقدر بزرگ بود و ما کوچک مانده ایم. چقدر جهان کوچکمان را محصور در نام و
القاب پوشالی و خودساخته های پوچی کرده ایم که همیشه از آنها بیزار بود. همیشه می
گفت : کاش سالهای سال پیش متولد شده بودم. و چه بهتر که نشد! تا مگر ما را به
نگاهی در درونمان وادارد، تا مگر به ما بگوید که در لابلای این جمعیت به ظاهر
متمدن امروز، هنوز انسانی یافت می شود که به معنای انسانیت رسیده باشد.
کودکانی که امروز، ساعت ها محسن همبازیشان بود، فردا از کسی خواهند شنید که با آن
دستان نخراشیده ای که کوه ها تراشش داده بودند نوازش می شدند، از کسی که در همهمه
دوستان و نزدیکانش، تنها بود؛ از کسی که موسیقی آرام بخش او، سکوت کوچه پس کوچه
های متروک کاهگلی بود، از کسی که در آغوش کوه، آرام گرفت.
چقدر ساده زیست و چقدر ساده رفت. هنوز یک روز نگذشته بود؛ همه سیاهپوش بودند، گریه هایی که تمامی نداشت، اقوام و آشنایانی که می آمدند و می رفتند. او دیگر در میان ما نبود، اشک ها را کنار زدم، قرآن را برداشتم و آن را گشودم. باز آمد : "سوگند به فرشتگان صف در صف".


همره نسيم دشت،
روح اوست كه پرواز مي كند.
در ميان سكوت كوهستان،
زير سبزينه آن گياه صحرايي
نغمه پاکِ هستي
اش، بگوش مي رسد؛
زنده چون رودِ
جاري، به زندگي پيوست.
اكنون زندگي در كف اوست
نه او اسير چرخ زندگي.
(از طرف یک دوست عزیز؛ برای محسن)

محسن رفت ...
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ....
محسن ما رفت ...
هنگامی که خبر رسید " با
گروهی درد و بی خویشی ... " حافظ
را گشودم : " آن یار کزو خانه ما جای
پری بود / سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود ... دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
/ بیچاره ندانست که یارش سفری بود ...
"
محسن رفت و ما را
با خاطراتمان تنها گذاشت ، خاطراتی در کنج پستوی ذهن ، که اکنون یکی یکی سرک می کشند و اشک به چشم
می آورند ... کودکی که وقتی خیلی کوچك بود اورا " هاچ زنبور عسل صدا " می زدیم ... بزرگتر که شد لام را درست
ادا نمی کرد (فلفل سبز را ففل سبز می گفت... ) ... سال ها آمدند و گذشتند و این کودک
– همیشه مودب با دستی گشاده ، یک سلام بلند
و محکم و لبخندی همیشگی به پهنای صورت ... اما بیشتر خاموش ، به قول سعدی " چون
طبله عطار ، خاموش و هنرنمای ... " جوانی برومند شد ، با اشتیاقی برای سفر
، رفتن و دیدن و کاویدن ، به پیشباز نادیده ها و ناشناخته ها رفتن ، به زبان خودش
"… علاقه مند به کوهنوردی و دوچرخه
سواری و سفرهای ماجرا جویانه" ...
" در
شط حادثات برون آی از لباس / کاول برهنگی است که شرط شناوریست ... "
... کارشناس زمین شناسی بود و نه زمین شناس پشت میزنشین ، با طبیعت پیوندی داشت
و انس و الفتی....تکیه کلامش همیشه این بود که "فکرش را نکن ! " ، گویی این
سخن خیام را شنیده بود که : " برخیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و
دمی به شادمانی گذران ، در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران..".
بدین گونه زندگیش
را آنچنان که دوست داشت ، با شادمانی ، سراسر در سفر و ماجرا گذراند : سراسر ایران
را با دوچرخه اش رکابزنان پیمود ، جاهایی که چشم هیچکدام از ما نرسیده و نامشان به
گوشمان هم نخورده ، دید : به قله دماوند صعود کرد و از هزارمسجد تا اشترانکوه، از دریای
مازندران تا ساحل خلیج فارس و دریای عمان ، و از مرنجاب تا کویر شهداد را دید و عکاسی کرد ... و آنچه را که
دیده و تجربه کرده بود در وبلاگش با دیگران تقسیم کرد . به گمانم فلسفه محسن در زندگی
و چکیده تجربه هایش – با مردمانی از چهار گوشه این پهندشت – را می توان به بهترین وجه
با کلام سیاوش کسرایی بیان کرد که :
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار
کردن ، کار کردن
آرمیدن ...
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ...
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در
تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی ...
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان دیدن
یا
شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل
به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری
آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر
بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ...
و البته باید گفت
که نه تنها خودش اهل سفر و ماجرا بود ، که در شهرمان – شهری در میانه راه کویر - همیشه میزبان مسافران داخلی و خارجی و جهان گردان
و ایران گردان بود ...
و سرانجام محسن رفت
... او که سرشتی به پاکی آب و روشنی آفتاب داشت :
با همه خلق جهان
صلحم و اندر بر من / جور اغيار و سر مرحمت يار يكيست ...
یا به زبان مولانا " سینه ای
صیقلی" - آنچنان که در داستان "
مرای کردن چینیان و رومیان در نقاشی " می گوید :
لیك صیقل كرده اند آن سینه ها/ پاك ز آز و بخل و
حرص و كینه ها
اهل صیقل رسته اند
از بو و رنگ/ هر دمی بینند خوبی بی درنگ ...
او که آیینه تمام
نمای " رفتار نیک ، گفتار نیک ، پندار نیک " زرتشت بود ، در کوهستان
چک چک که زیارتگاه او است ، به ناگاه پرکشید ...
او در مرگ نیز چون
زندگی بی همتا و نمادین بود :
" چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی/ مسلمانت
به زمزم شوید و هندو بسوزاند ... "
"... شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / درخشنده زاد و فریبا
بمیرد ... شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه ای دور و تنها بمیرد ... در آن گوشه چندان غزل خواند
آن شب/
که
خود در میان غزلها بمیرد… گروهی برآنند
کاین مرغ شیدا / کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد ... شب مرگ ، از بیم آنجا شتابد/ که از
مرگ غافل شود تا بمیرد ... من این نکته گیرم که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا
بمیرد ... چو روزی ز آغوش دریا برآمد/ شبی هم در آغوش دریا بمیرد
..."
یا به زبان خلاصه
تر :
" ... لحظه ای چند بر آن لوح کبود / نقطه ای بود و دگر
هیچ نبود ... "
محسن ما به
افسانه ها پیوست ، همچون " آرش " ... افسانه ای شد برای همه آنها که توفیق
شناختنش - از دور یا نزدیک - داشتند ...
و اکنون :
در تمام پهنه
البرز ...
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
...
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
...
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند ...
با دهان سنگهای کوه ، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
...
می دهد امید
می نماید راه ...
محسن رفت ... ما
ماندیم و آوار اندوه و گنجینه خاطرات " ... می گویند ، می گریند روی ساحل نزدیک
، سوگواران در میان سوگواران ... "
" ... و خیام به نظامی عروضی گفته بود که گورش
در موضعی خواهد بود که هر بهار ، شمال بر آن گل افشان خواهد کرد ... "
یادش برای همیشه
با ماست ....
از آن به دیر مغانم
عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد
همیشه در دل ماست ....
بگذار تا بگرییم
چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد
روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت
روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد
قطع امیدواران
با ساربان بگویید
احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در
دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت
چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان
جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزارا
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران ...
احمدرضا حائری اردکانی
(پسر دائیش)

امانتــی که به من داده بــود ربّ کریــــــم بـه امر حضــــــرت داور، نمودمــــش تــــقدیم
چو گل به رسم امانت، صــیانتش کــــردم گــــــــــواه مــــن نبُوَد کَس، بجز خدای رحیم
در این ودیعه گمانم نشد خــــیانت،
هــیچ زلال و مخلص و خوشروی و پاک بود و
سـلیم
بــــه هـر دیار که ســر زد، نمود خانه بنــا ز
بـس که نـافذ و صاحب جمال بود و صــمیم
بریده بود چو دل زین جهان پر آشــــــــوب به سـوی دوســـت، شـتابان گـــزید راه نعیم
نبــــود خنده و شـــــــادی زچـــهره
او دور جـز این مـباش، که روحـش بُوَد مدام بسـیم
محمد سنایی- 5/4/87
