
سلام
ادامه سفرنامه مان و....
حال می بایست این مسیر مالرو را با دمپایی و این دوچرخه ها طی کنیم . مسیری که کوه را بالا می رفت با شیبی نسبتا زیاد و سنگلاخی، خلاصه اول کارهر کدام جداگانه دوچرخه هایمان را بالا می بردیم که هم وقتگیر بود و هم مسافت کمتری طی می شد .بهمین منظور دوچرخه ها راجداگانه بردیم ،به این صورت که یک دوچرخه را مسافتی با هم می بریدم وبرمی گشتیم ودوچرخه دیگر را بالا می بردیم .
ساعت نیز حدود 13بود و گرمی هوا هم بود. در حال استراحت بودیم که از دور یکی از اهالی روستای بالایی را دیدیم که بسمت ما می آمد . خلاصه بعد از مدتی که به ما رسید،تعجب کرده بود که از کجا آمده ایم و برای چه از این مسیر. با کمک او دوچرخه ها را بالا بردیم که وقتی بالاتر رفتیم بچه های آن روستا هم به کمک ما آمدند ، که براستی اگر آنها نبودند ساعت ها می بایست این تنگه را بالا می آمدیم. درضمن از اینجای مسیر دیگر وارد استان کهکیلویه وبویراحمد شدیم .بالای تنگه،روستای سردو بود،که آنجا هم ما را مهمان کردند(مهمان همان فردی که در بالا اوردن دوچرخه ها به ما کمک کرد) این تنگه را که مسافتی درحدود یک کیلو متر ،اما اختلاف ارتفاعی در حدود 1000متر داشت که در مدت 3ساعت بالا آمدیم.بعد از استراحتی که در خانه آن روستایی داشتیم،مسیر را در پیش گرفتیم. از اینجا به بعد مسیر راحتتر میشد وتا روستای اسفندان که قرار بود شب را آنجا بمانیم ،مسافتی در حدود 15 کیلومتربود.حدود ساعت 17 بود که به اسفندان رسیدیم وباز مهمان معلمان روستا. در مسیراسفندان که می آمدیم تپه های پوشیده شده ازگندم زیبایی خاصی را به جاده داده بودند.
شب راهم در دبیرستان روستا با معلمان باصفای روستا،خاطرات خوشی را رقم زدیم وخیلی خوش گذشت. ادامه دارد...
یاد باد آن روزگاران، یاد باد....

سلام .
به باحالترین روزهای سفر رسیدیم
....مسیر بعدی ما طرف صیدون بود که با هر کس درباره این مسیر، صحبت می کردیم می گفتند بن بست است و راهی نیست که از آنجا وارد استان کهکیلویه و بویر احمد شد، ولی ما راه را از روی نقشه پیدا کرده بودیم . با این وجود صبح ساعت 7:30 بود که باغ ملک را ترک کرده و مسیر صیدون را در پیش گرفتیم . مسیر این شهر از جاده اصلی باغ ملک – اهواز جدا می شد و می توان گفت یک جاده فرعی بود، در این مسیر هم چندین نفر از بن بست بودن مسیر برایمان می گفتند ولی ما می دانستیم راههای کوهستانی و عشایری وجود دارد . ساعت 11:30 بود که به صیدون رسیدیم و بدون هیچ توقفی در آنجا مسیر دیشموک را جویا شدیم، مسیر را مشغول رکاب زدن بودیم که یکی از اهالی روستای رودزیر، با احترام و تعارف زیاد ما را به خانه خود دعوت کرد و ناهار را مهمان آنها بودیم . بعد از ناهار و کمی استراحت، ساعت 14:30 بود که رودزیر را به مقصد تنگ چویل که از آنجا به دیشموک می رفت، ترک کردیم . بعد از این روستا بود که وارد دومین مرحله از جاده های خاکی و کوهستانی سفرمان شدیم و می بایست چند روزی را در این جاده ها رکاب بزنیم . ابتدای این جاده، با شیب نسبتا زیاد به سمت بالا می رفت که عبور از این جاده نسبتا وقتگیر بود . در حین عبور از این گردنه هم با چندین نفر از اهالی این منطقه برخورد کردیم و جزو اولین گروهی بودند که بن بست نبودن این جاده را تصدیق کردند .
هر چه جلوتر می رفتیم جاده هم شیب به بالا می گرفت و به زیبایی جاده افزوده می شد . کوههای پوشیده از جنگل های بلوط که واقعا مناظر زیبایی را بوجود آورده بودند . از آنجا به بعد جاده با شیبی تند به پایین می رفت و بایستی نهایت دقت را داشته باشیم، مخصوصا سر پیچ ها . خلاصه حدود 45 دقیقه ای فقط دست به ترمز به سمت پایین می آمدیم . پس از پشت سر گذاشتن چندین خانه عشایری به تنگ چویل رسیدیم که آنجا هم باز مهمان معلمان باصفای روستا شدیم . شب زیبایی بود، در روستایی با مردم مهمان نواز و خونگرم، ولی آنجا هم متاسفانه فقر گریبانگیر مردم آن منطقه بود . صبح با گرفتن چندین عکس یادگاری از معلمان و دانش آموزان عشایری، راهی شدیم . معلمان نیز از سختی مسیری که در پیش داشتیم، برایمان می گفتند . با راهنمایی یکی از همین معلمان، مسیر مالرویی که بایستی برویم را یاد گرفتیم . برای رسیدن به این جاده مالرو، بایستی از رودخانه ای عبور می کردیم . به همین منظور تمام وسایل را از دوچرخه ها پیاده کرده و طی چند سری آنها را به آن سوی رودخانه بردیم که در این حین چندین بار دمپاییمان را آب برد که خوشبختانه توانستیم آن را از آب بگیریم .
در آن لحظه، یکی از بچه های روستا که برای کمک به ما آمده بود، کفشهای ما را برداشت تا از رودخانه عبور دهد ولی در میان رودخانه، تعادل او به هم خورد و کفشها را به آب داد و هر چه تلاش کردیم آنها را بگیریم نتوانستیم و اینجا بود که یخورده مسئله مشکل شد، همین که کفش ها و جورابها را آب برده بود و هم فقط یک دمپایی برای ادامه مسیر داشتیم . باز اینجا بود که معلم روستا، که برای چگونگی انجام کار ما برای عبور از رودخانه پیش ما آمده بود، لطف کرد و دمپاییش را به ما داد . ادامه دارد...
سلام
باز ادامه سفرنامه مان
....فردای آنروز با جمع و جور کردن وسایل آماده حرکتی دیگر شدیم و این دفعه پیش به سوی هفتگل، که رئیس دوچرخه سواری شوشتر هم قسمتی از مسیر را با ما آمد.
جاده هفتگل، نسبتا فرعی بوده و بیشتر مخصوص ماشین های شرکت گاز می باشد . در طول جاده هم ایستگاههای تقویت فشار گاز، وجود داشت که استراحتی کوتاه هم در آنها داشتیم . چیزی که برای ما جالب بود در فواصل نزدیک به هم در کنار جا ده شعله ای از گاز می سوخت و بوی گاز هم کل منطقه را فرا گرفته بود .
به هفتگل هم که رسیدیم مورد استقبال گرم مسئولان تربیت بدنی آن شهر قرار گرفتیم . شهر بعدی مسیرمان باغ ملک بود که زیاد از این شهر شنیده بودیم . باغ ملک شهریست کوهپایه ای که نسبت به دیگر مناطق خوزستان از آب و هوای بهتری برخوردار می باشد و به همین منظور مورد نظر مردم می باشد . صبح جمعه بود که هفتگل را به مقصد باغ ملک ترک کردیم، جاده هم با شیب نسبتا ملایمی به سمت بالا می رفت . مسافتی حدود 60 کیلومتری که بین این دو شهر بود را در مدت 5 ساعت رکاب زدیم و ساعت 13:15 بود که به باغ ملک رسیدیم و از آنجا به تربیت بدنی و ورزشگاه آن شهر رفته و در آنجا اسکان یافتیم . مدت اقامتمان در باغ ملک دو روز بود که به استراحت و بازدید از دوچرخه ها اختصاص دادیم .ادامه دارد...
نمیدونی چقدر از آدمایی که یک جا ماندن آنها را راضی نمیکنه خوشم میاد!
فرد و ريتا دو جهانگرد سويسي که قراره دور دنيا رو رکاب بزنن. اينم سایتشون
سلام
... با تمام خاطراتی که از دزفول داشتیم این شهر را به قصد شوش ترک کردیم . آنروز مسافت کمی را می بایست تا شوش رکاب بزنیم (30 کیلومتر)،حوالی ساعت 11:30بود که به شوش واداره تربیت بدنی آن شهرستان رسیدیم ومورد استقبال گرم رئیس تربیت بدنی و مسئول دوچرخه سواری شوش قرار گرفتیم. بعدازظهر آنروز هم گشتی در شهر داشتیم وازجاهای دیدنی این شهربازدید بعمل آوردیم. 
قراربود مقصد بعدی ما چغازنبیل باشد و یک روزی هم در آنجا اتراق داشته باشیم ولی به پیشنهاد مسئولان تربیت بدنی شوش قرار شد که مسیر را ادامه داده و به شوشتر رویم . حوالی ساعت 8 صبح، با همراهی یکی از اعضای تیم دوچرخه سواری خوزستان و رئیس هیئت دوچرخه سواری شوش مسیر شوشتر را در پیش گرفتیم .
در ادامه مسیر توقفی کوتاه در محل ایست بازرسی شرکت کشت و صنعت هفت تپه، داشتیم . هوای جنوب هم کم کم داشت خودی نشان می داد و رو به گرمی بود، با این وجود ما در حال رکاب زدن برای رسیدن به شوشتر بودیم . حوالی ساعت 4 بود که به آنجا رسیدیم و راهی ورزشگاه که محل اسکانمان بود، شدیم . بعد از ظهر آنروز هم بعد از استراحتی چند ساعته به شهر رفتیم که بر حسب اتفاق با رئیس هیئت دوچرخه سواری شوشتر، آشنا شده و به اصرار ایشان شب را مهمان آنها بودیم . ادامه دارد....

تعجب نکنید! اینجا آرامگاه ساده وغریب همون انسان شریفی است که روزگاری برای اعتلای نام ایران بر بام هشت هزارمتری های دنیا از جان مایه می گذاشته ، عرق می ریخته ، کوله می کشیده ، با سنگ ویخ ودیواره ها جانانه درگیر می شده ؛ و در آخرین صعودش ، بهمن ، سقوط و ... .
این تمام ارزشی است که ما برای قهرمانان خود قائلیم . این تمام اون چیزی است که ما از گذشته پرافتخارمان به یاد گار نگاه داشته ایم . این سند شرمساری همه ما هاست که بین حرف و عملمان فرسخ ها فاصله است.این همون جایی است که در آینده به بچه های خودمان نشان می دهیم و می گوییم زیر این خاک مردی خوابیده که جزو اولین ایرانی هایی بوده که بر بام دنیا ایستاده . اصلا رویمان می شود به آنجا سری بزنیم ؟
مگه برای محمد فرقی هم می کند ؟ مثل او مثل کسانی است که طبق وعده پروردگارشان زنده اند و ( عند ربهم یرزقون ). او اصلا احتیاجی به تکریم انسانها ی فراموشکاری مثل ما ندارد.
شاید زمانی که زنده بود ... .
سلام
فردای آنروز با بدرقه معلمان روستا مسیر لالی را در پیش گرفتیم ، هوا هم ابری بود واحتمال اینکه باران ببارد بود ، بهمین دلیل توقفی کوتاه داشتیم و وسایل را با نایلون بسته بندی کردیم تا مانع از نفوذ آب شود.نیم ساعتی از حرکت نگذشته بود که باران شروع به باریدن کرد و هر چه زمان می گذشت بر شدت باران افزوده میشد وما نیز در زیر باران مشغول رکاب زدن که تجربه مفیدی برایمان بود. خلاصه بهر ترتیب مسیررا در پیش گرفته بودیم و پیش می رفتیم ، گل ولای مسیر هم تا حدودی مانع از حرکت ما می شدند. پس از طی حدود 35 کیلومتری که در جاده های کوهستانی ودر ریزش باران رکاب زده بودیم ، از شیب جاده کاسته و همچنین ریزش باران هم کمتر شد . با دوچرخه و وسایلی گل آلود، همچنان در حال رکاب زدن بودیم وساعت هم حدود 15 بود . 10کیلو متری مانده به لالی جاده آسفالته میشد و اولین مرحله از جاده های خاکی وکوهستانی ما در همین جا به پایان رسید. ساعت 16:30 بود که به لالی رسیدیم و مستقیم به اداره تربیت بدنی آن شهر رفتیم و در آنجا اسکان پیدا کردیم . بعد از استراحتی کوتاه تمام وسایل و دوچرخه ها را شستیم ، واین روز از سفر ما هم چنین سپری شد .
مسیر بعدی ما لالی به دزفول بود که در ابتدای مسیر چندین گردنه را پشت سر گذاشتیم و حوالی ظهر بود که به سردشت رسیدیم و بدون هیچ توقفی مسیر را ادامه دادیم ، در ادامه مسیر هم به یک گردنه با شیب نسبتا زیاد رسیدیم که در ابتدای گردنه در زیر سایه تک درخت استراحتی کردیم و بعد هم به روش زیگزاگی گردنه را بالا رفتیم ، خوشبختانه مسیر بعد از گردنه شیب ملایمی داشت ولی از بد شانسی باد را در مقابل خود داشتیم . حدود 30 کیلومتری تا دزفول باقی مانده بود که وارد دشت شدیم واز کوه که این چند روز زیاد با آن سروکار داشتیم خبری نبود. قبل از دزفول، مزارع سبزی و صیفی جات در دو طرف جاده زیبایی خاصی را به مسیر داده بودند. ساعت 18 بود که به دزفول رسیدیم و از مردم جویای اداره تربیت بدنی شدیم که بواسطه همین امر با فردی آشنا شدیم که پیاده سفر می کرد واز حرکت ما هم استقبال کرد.(آقای پور رکنی)
طبق برنامه مدت اقامتمان در دزفول دو روز بود که در این دو روز هم درشهر گشتی زدیم و هم بازدیدی از سد خاکی کرخه داشتیم که بسیار جالب بود.ادامه دارد...
سلام
... صبح چون از سختی مسیر و وقتگیر بودن مسیری که در پیش داشتیم با ما سخن می گفتند ، ساعت 7 بود که روستا را ترک و راه را در پیش گرفتیم. هوا نیز گرفته بود و هر از گاهی نم نم باران را داشتیم . آنروز هم شاهد کوچعشایربودیم که بسمت منطقه بازفت می رفتند و جالب اینکه وقتی فهمیدند ما از منطقه بازفت می آییم ،جویای پوشش گیاهی آن منطقه شدند. همچنان مسیر را در پیش گرفته بودیم وپس از عبور از چند گردنهُ کوهستانی به دهستان شین بار(شیرین بهار)رسیدیم.
بعداز این دهستان یک دو راهی بود که یک مسیر به مسجد سلیمان می رفت ونزدیکترهم بود و از سمت دیگربه لالی ، ما مسیری که به لالی می رفت را انتخاب کرده و در پیش گرفتیم. باز در این منطقه اهالی ازانتخاب مسیر ما تعجب می کردند و به هر نوعی ما را از رفتن به این مسیر بازمی داشتند ولی ما مسیر را ادامه دادیم. پس از عبور از سه رودخانه به گردنه ای رسیدیم که به هشت پیچ معروف بود، اینجا چون شیب نسبتا زیاد و جاده هم سنگلاخی بود مجبور شدیم پیاده دوچرخه ها را حمل کنیم که در این حین بچه های عشایر هم به کمکمان آمدند . 
در مسیر هم با یک خانواده عشایری عکسی یادگاری گرفتیم . هشت پیچ را که تمام کردیم، بالای گردنه بودیم . منظره ای بسیار زیبا از کوهها و جنگل های بلوط که زیبایی خاصی را به منطقه بخشیده بود . پس از طی مسافتی باز مهمان عشایر بودیم که ما را با چای و دوغ و نان پذیرایی کردند، بعد از استراحت کوتاهی که در آن محل داشتیم با آنها خداحافظی کرده و مسیر را در پیش گرفتیم . جاده نسبتا شیب به پایین بود و بعلت خاکی بودن مجبور بودیم که دقت زیاد داشته باشیم.
به تنگ منار هم رسیدیم، کم کم آثاری از آسفالت سرد هم در جاده دیده می شد، جاههایی که آسفالت بود را سواره طی می کردیم و قسمتهایی که سیل برده بود مجبور بودیم پیاده دوچرخه ها را حمل کنیم . بعد از حدود یک ساعتی تنگ منار را هم که این قدر تعریفش را شنیده بودیم، پشت سر گذاشتیم . ولی انصافا شیبش هم زیاد بود، از تنگ منار به بعد جاده شیب به پایین بود که بایستی دست به ترمز بوده و نهایت دقت را داشته باشیم . ساعت حدود 4 بعد ازظهر بود و ما هنوز مشغول رکاب زدن تا خود را به روستای دلی محمد حسین خان، برسانیم . در راه باز با صرف چای مهمان یک خانواده عشایری شدیم و چون می بایست تا هوا روشن است، به دلی محمد برسیم، زودتر از آنها خداحافظی کرده و راهی شدیم . جاده های واقعا زیبا و بکری بود که شاید فقط عشایر را به خود دیده بود . با طی چندین کیلومتر از مسیر باز مهمان نوازی عشایر در منطقه تنگ بابا احمد، ما را از حرکت بازداشت و چند دقیقه ای را، مهمان آنها بودیم و آنها هم از مسیری که انتخاب کرده بودیم تعجب می کردند . تا روستای دلی محمد، 5 کیلومتری بیشتر باقی نمانده بود که با راهنمایی و همراهی یکی از همین عشایر، مسیر دلی محمد را در پیش گرفتیم و ساعت حدود 18:30 بود که به دلی محمد و مدرسه آن روستا رسیدیم که آن شب را نیز مهمان معلمان با صفای روستا بودیم . آن روز از سفرمان نیز با تمام سختی هایی که در راه، مردم از آن سخن گفته بودند و شنیده بودیم، به سلامتی پشت سر گذاشتیم . ادامه دارد....
سلام
... از اینجای سفر به بعد دیگر مسیرهای عشایری سفرمان شروع می شد و خوشبختانه وقت سفر ما به این منطقه، مصادف با کوچ عشایر بود که می توانست زیبا باشد . فردای آن روز با تشکر از مسئولان منطقه راهی مناطق عشایرنشین شدیم، و در طول مسیر به چندین روستای عشایرنشین برخوردیم که عشایر منطقه ما را مورد لطف خود قرارمیدادند.
اما متاسفانه وجه مشترکی که در تمام منطقه دیده شد، فقر بود که جا دارد مسئولان مربوطه عنایت لازم را نسبت به این منطقه داشته باشند . در مسیر با اکیپ کارکنان کمیته امداد نیز برخوردیم که از مسیری که انتخاب کرده بودیم تعجب کردند و در عین حال از حرکت ما استقبال کردند . ناهار که مانند روزهای قبل بیسکویت بود در کنار رودخانه، میل کردیم . هنوز 30 کیلومتری تا کمپ جهاد نصر که قرار بود شب را در آنجا بمانیم باقی مانده بود . ما نیز پا در رکاب مسیر را در پیش گرفته بودیم . چندین گردنه ای را که در مسیر بود پشت سر گذاشته بودیم که حضور مسئولان تربیت بدنی اردل، که با یک دستگاه آمبولانس به محل آمده بودند، ما را غافلگیر کردند . در بالای گردنه توقفی کردیم وبا حضورآنها به صرف چای، پرداختیم .
15 کیلومتری تا جای اسکانمان باقی مانده بود که با همراهی آنها مسیر را در پیش گرفتیم اما چون بقیه مسیر شیب به سمت پایین بود، این مسافت را در مدت کوتاهی، طی کردیم . طبق برنامه ریزی قبلی، که قرار بود در کمپ جهاد نصر اتراق کنیم، اما وقتی به آنجا رسیدیم، به پیشنهاد نگهبان آنجا، راهی روستای چلو و زاووت که امکانات بیشتری از آنجا داشت، شدیم این در حالی بود که به انتهای حوزه استان چهار محال و بختیاری و ابتدای حوزه استان خوزستان رسیده بودیم ضمنا همانطور که پیش بینی کرده بودیم به ابتدای اولین بخش از راههای خاکی سفرمان، رسیدیم و از اینجا به بعد، تا رسیدن به شهرستان لالی، بایستی مسیرهای خاکی کوهستانی را رکاب بزنیم . به هر ترتیب مسیر روستای عشایرنشین چلو و زاووت را در پیش گرفتیم، مسیری سنگلاخی با شیب نسبتا زیاد به سمت پایین که در چند مورد نزدیک بود که تعادل دوچرخه هایمان، به هم خورد و حادثه آور باشد که خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد .
در راهی که می رفتیم، با چندین ایل در حال کوچ برخورد کردیم و همه در حیرت بودند که کیستیم و از کجاییم . حوالی ساعت 18 بود که به روستای چلو و زاووت رسیدیم و با صرف عصرانه، همراه با مسئولان اردل و خداحافظی و تشکر بسیار از آنها، راهی دبستان روستا شدیم و شب را مهمان معلمان آن روستا بودیم .ادامه دارد....